دوقلوها، بچه‌ها، حیوانات

خوانشی از عکس‌های "Loretta Lux"

دومان ملکی*



                                                         عکس‌ از : Loretta Lux                                 

چرا دوقلو‌ها لباس‌های همسان بر تن می‌کنند؟ قصد دارند بر همسانی خود صحه بگذارند؟ یعنی این همه همسانی برایشان کفایت نمی‌کند؟ یا چون می‌خواهند بگویند آنقدر‌ها همسان نیستند، شما هم با بر تن کردنِ این لباس‌ها همسان به نظر می‌آیید، و این عملی ایدئولوژیک است.
شاید آن‌ها می‌ترسند. انگار باید به هم می‌چسبیدند اما طبیعت بی‌رحمانه جداشان کرده (محرومیت از مادر کافی نبود؟). می‌ترسند از اینکه دیگران تفاوت‌های ثانیه‌ای در آن‌ها جست‌و‌جو کنند. حتا در حدِ خالی ناچیز بر قوزکِ پا که همچون خاری در چشم فرو می‌رود. آن‌ها در ظاهر می‌باید از کشفِ هر تفاوتی خرسند باشند؛ اما نه از تفاوتی که آشکارا فریاد می‌زند شما به قدری به هم شباهت دارید که باید تفاوت‌هایتان را جست و کشف کرد و از آن‌ها به حیرت آمد. آن‌ها می‌خواهند با خود مواجه شوند. خود را در هیأتِ یک دیگریِ قابلِ لمس که با خودشان مو نمی‌زند لمس کنند. اما این گونه از دیگری آینه‌ای است که در جهانِ تفاوت‌ها شباهتی غنی شده نثارشان می‌سازد. چنانکه کوچک‌ترین تفاوت‌ها نیز از شباهتِ کلی تغذیه می‌کنند و خود را فربه می‌سازند.
ما آن‌ها را به سیبی تشبیه می‌کنیم که از وسط به دو نیم شده. اما آن‌ها هیچگاه به قدرِ کافی همسان نیستند. حتا اکر شقه شقه‌شان کنیم. این پیام که می‌گوید «شما چه قدر به هم شبیهید» یا «با هم مو نمی‌زنید» بی‌رحمانه در جست‌و‌جوی تفاوت هاست. زبان بدونِ توانِ تفاوت‌گذاری از دست می‌رود. (این نگره را سوسور چنین تئوریزه می‌کند: «میز به این دلیل میز است که صندلی و سگ و گربه و هر چیزِ دیگر نیست. در غیرِ این صورت دیگر میزی در کار نیست). چنین تفاوتی هر قدر افزون‌تر باشد، ذاتِ تردیدناپذیرِ خود را بیشتر از کف می‌دهد: بی‌اهمیت‌ترین و نادیده‌ترین خال‌ها دهان باز می‌کنند و مخاطب را به قعرِ خیرگی می‌کشانند. زبان اینگونه تفاوت‌ها را به رخ می‌کشد تا شدتِ شباهت‌ها مخاطب را انگشت به دهان بگذارد.

doro400.jpg

isa400.jpg
                                                      عکس‌ها از : Loretta Lux

نگاهِ ما به بچه‌ها و حیوانات به یک اندازه عجیب است. ما به آن‌ها به چشمِ موجوداتی دیگر می‌نگریم. دقیقاً به مفهومِ غیرِ زمینی آن. به چشمِ یک" ئی. تی ". به محضِ اینکه با کودکی واردِ گفت‌و‌گو می‌شویم لحنِمان تغییر می‌کند و تلاش می‌کنیم مثلِ او سخن بگوییم. لابد به خیالِ اینکه چنین بازی‌هایی ما را به او نزدیک‌تر می‌سازد. آن‌ها هنوز زبان باز نکرده‌اند و زندگی در جهانی که زبان در آن دالهای ترس و خطر و مرگ را بیش از هر چیزِ دیگر تولید می‌کند برای آن‌ها که هنوز کاملاً به زبان آلوده نشده‌اند خطرناک و فاجعه آفرین است. از همین رو بر خود واجب می‌دانیم تا از آن‌ها مراقبت به عمل آوریم. سایه‌ی تهدیدگرِ زبان را بر فرازِ سرشان چتری حمایتگر در برابرِ هرگونه آسیب جلوه گر سازیم، و کودکانی را که در ورودِ به زبان شتابی به خرج نمی‌دهند در رده بیماران طبقه بندی کنیم. پس باید خروجِ از رؤیا را به آنان بیاموزیم که تا ابد محکوم گردند به رؤیا دیدن.
زبان ما را مجاز نمی‌شمارد که به کودکان بیش از حدی معین نزدیک شویم. کودکان و در رده دوم زنان موجوداتی آسیب پذیرند که سیستم برای نزدیکی به آنان قوانینِ خاصِ خود را وضع کرده. کودکان و حیوانات در زبانِ حاکم در حکم عروسکند. سیستم بر انسانهایی که در نقشِ اشیاء رونمایی می‌شوند برچسبِ شکستنی می‌زند تا هر وقت نیاز داشت خردشان کند.
انگِ معصومیت که زوالش از فروید به بعد آغاز گشته و تنها‌‌ همان انگ از آن باقی ست، منجر به ایجادِ فاصله‌ای دست نیافتنی میان ما و آن‌ها می‌گردد. این تصور که ناخودآگاهِ آن‌ها لوحی است پاک، پس تا زمانی که کودکی را پشتِ سر ننهاده‌اند نباید بر آن خدشه‌ای وارد ساخت. اینگونه بود که جهان از یک سو مملو از کودکانی شد که شعر می‌سرودند و از سوی دیگر کودکانِ جن زده‌ای که در نقشِ هیولاهایی غریب بر پرده سینما ظاهر می‌شدند.

bread400.jpg

Dove_300.jpg

drum300.jpg

girl2300.jpg

girl1300.jpg
                                                عکس‌ها از : Loretta Lux

آن‌ها سرشارِ از رنگند، اما رنگ‌هایی همگی خنثا. در جهانی دیگر سیر می‌کنند؛ جهانی که پیشاپیش از طریقِ این رنگ‌بندی سوگوارِ از دست شدنِ خویش است. گویی در آخرین مراحلِ تقلاهای بی‌شمارشان برای بقاءِ ابدی در آن جهان و در مرزِ از دست دادنِ مادر خود را منجمد ساخته‌اند (ذاتِ عکاسی به عنوانِ هنری ثبت کننده). پس بارقه‌های انتقام را در چشم‌هایشان می‌توان دید. کودکان در این سرما خاموشند. آن‌ها اندوهِ تسخیر و تعریفِ فضای هایپررئال را توسطِ زبان به نمایش می‌گذارند. کودکانِ عکس‌های " لاکس" در برزخی دست و پا می‌زنند که از دیدِ لاکانی نه دقیقاً مرحله خیالی است و نه نظمِ نمادین. آن‌ها می‌دانند که بازگشت و ماندن اگر ناممکن هم نباشد، بیهوده است. رنج و اندوه آنجا نیز به کمین نشسته. اندوهِ از دست شدن در اقدام به انجمادی دیرهنگام.

Hopper_300.jpg

GreenR_300.jpg

wind300.jpg

Sasha_and_Ruby2008.jpg

SR3_300.jpg

Marbles_300.jpg

stud1300.jpg

Waiting_300.jpg
                                                        عکس‌ها از : Loretta Lux


--------------------

*  عضو تحریریه اورمیا فوتوگرافی

zohreh [ ۲۸ فروردين ۱۳۹۱ ]

www.zohrehasemi.loxblog.com


محسن. ب. [ ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ ]

آقای ملکی، و دوستان خوبِ ارومیه ای، سلام.
من هم با این نوشته ی ساده و تحلیلیِ شما، که در جایگاهِ رفیع "ایده" مطرح شده، موافقم و از خواندن آن لذت بردم.
اعتقاد دارم که، چه موافق یا مخالف، باید قدردانِ وقت و دانشِ قلم به دستان بود. به سهم خود، قدردانِ تلاش تان هستم.
قصد ورود و شعله ور کردن بحثِ انحرافیِ کامنت ها را ندارم؛ صرفا خواستم به دوستی که با نام "عکاس باشی"، مودبانه نظر خود را مطرح کردند، یادآوری کنم که لازمه ی "نقد"، استناد و عینیت سازی و شفاف گویی ست، و نه بر زبان آوردنِ صرفِ واژه ی آن. اگر قصدِ انتقاد کردن دارید، که لازمه ی پیشرفت است و درجه ی رفیعی دارد، زمان صرف کرده و مستند، شفاف، نظرتان را مطرح کنید. بی شک خواننده ها و صاحبِ وبلاگ از داشته های شما هم استفاده خواهند کرد.

سپاس

........... پاسخ : ممنون آقای بایرام‌نژاد عزیز برای نوشته و توضیحات کاملتان. این پایگاه خود را از هیچ انتقادی بری نمیداند. اما قطعا انتقادات علمی نیز موجب خوشحالی بیشتر ما خواهد شد.


رامین غلامپور [ ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ ]

"زندگی در جهانی که در آن زبان دال های ترس و خطر و مرگ را بیش از هر چیزی تولید میکند"! به نظر من این جهان،جهان خود مولف این متن است و نه جهان هر انسان دیگر. جهان کودکانی با موهای بور و چشمان آبی زیبا با لباس هایی قشنگ طور دیگریست و اگر اینگونه است نیازمند خوانش دیگری است. مولف تنها انجماد کودکان عکس ها را دیده و بس. و جمله نقل شده بالا و این خوانش بسته تنها گره باز شده ای که به دست مخاطب میدهد شاید روانکاوی خودِ مولف و جهان وحشت زده کودکی اش باشد که از نگاه به چشم کودکان لاکس و مکان و فضای مجلل عکس ها محروم و مرعوب مانده! و به راستی مگر روانکاوی می تواند کودک، انسان، و متنی با این همه "حفره" را ببیند و آب از دهان جاری نکند!


عرشیا زمانی [ ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ ]

با سلام...نمی توان خوانش از یک اثر هنری و حتا ژورنالیستی را در بستر یک نظریه(مثلاً روانکاوی یا نظریه ادبی) آغاز کرد و بدون ماندن در بستر نظریه ای نو و حتا ایده ای نو آن را با لعاب زبان و نظریات شخصی که پیوندی با همان کلان نظریه نخستین متن ندارند تزیین کرد و حرف از تولید نظریه زد. نمونه های خوانش های تئوریک و علمی تر بسیار است که میتوان به آنها رجوع کرد حتا از قلم های وطنی. درود بر شما


فاطــــمهانتــــــظار [ ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ ]

از نگاشته ی زیبای تان بر این عکس ها بهره بردم
...
درود بر شما و این قلم شیوا


عکاسباشی [ ۰۹ اسفند ۱۳۹۰ ]

ممنونم از توضیحات شما آقای ملکی. نوشته تان دقیقن چیزی است که به همین توضیحات اشاره دارد ایده ای که باید در چند جمله گفته میشد به زور پس مانده هایی ذهنی از نظریات امثال فروید و لاکان کش داده شده که برای ورودش به حیطه متنی تئوریک باید چند تا از این پاورقیهایی که نوشته اید ضمیمه اش کرد. من هم با شما موافقم که این متن تنها یک ایده بوده است. اما به نظر می آید این متن بیشتر نیازمند تمجید است تا نقد! ممنونم قربان همه دوستان هنرمندم.


رومین محتشم [ ۰۹ اسفند ۱۳۹۰ ]

دومان عزیز .امید است تلاش ودانش شما عزیزان جای خالی مباحث زیر ساختی تئوریک عکاسی راکه مسیری لازم برای علمی تر کردن وپویندگی ان است پر نموده وافقهای روشنتری را پیش روی ان قرار دهد. عالی بود


دومان ملکی [ ۰۹ اسفند ۱۳۹۰ ]

1.نه تنها هر جا کودکی هست، بلکه هر انسانی هر کجا پرسه زند، باید به سراغ روانکاوی رفت. اما اتفاقاً به نظر می رسد انسانها اگر در همان کودکی فیکس و منجمد می گشتند، دیگر به روانکاوی نیازی نبود. شبح دوران کودکی تا ابد بر سر هر انسانی سنگینی می کند. این نظریه گرچه فروید را به قول فوکو جزو سه نامی قرار داد که خط سیر تفکر در قرن بیستم را بنیان نهادند، چرا که در درون دستگاه فکری آنها می توان اقدام به تولید نظریه نمود، اما از یاد نباید برد که همین دستگاه فکری عظیم چندین دهه است که نحوۀ تفکر را نیز جهت دهی می کند. اکنون چند سالی است سخن از پایان روانکاوی در میان است... اما بی تردید آنچه همواره بر جای می ماند "نظریه" است. به قول ایگلتون امروز ممکن نیست بتوان لیوانی آب را بر زمین ریخت. چراکه این زمین ریختن را روانکاوی به قانون پدر، جامعه شناسی به استرس، فیزیک به جاذبه و غیره ربط می دهد. پس راهکار ما برای بازگشت رد و نفی اینها نیست. تولید نظریه است.
2.ناقص بودن این خوانش قطعی است. اگر حفره هایی ناشی از عدم "پشتوانه کافی علمی" به چشم می خورد لطفاً دقیقاً اشاره شود تا در حد بضاعت پاسخگو باشم. این متن در واقع یک ایده است که دلش خواسته در حد ایده نیز باقی بماند و از هر چیز به اشارتی گذر نماید، وگرنه می توانست در حجمی چند برابر فعلی اجرا شود.
به نظر می رسد روانکاوی امروز بیشتر کاربردی ادبی یافته؛ یعنی در گسترۀ گفتمانی ادبی قابل چینش و بازخوانی است (از آغاز نیز مستعد و مستحق چنین آینده ای بود). بنابراین آنچه در خوانشِ این تصاویر آمده چندان از منظر روانکاوانه روایت نگردیده، چنانکه به خرج افتادن بابت کاربرد چند اصطلاح برآمده از روانکاوی نه به صرفه است، و نه قادر خواهد بود از آن متنی روانکاوانه بسازد، که البته این امر نمی باید مانعی در جهت پاسخگویی به ابهامات موجود فراهم سازد.


عکاس باشی [ ۰۸ اسفند ۱۳۹۰ ]

سلام به همه عزیزان و تبریک بخاطر چنین سایت محشری که جایش خالی بود..اما درباره مطلب آقای ملکی بر خلاف دوستان معتقدم با خوانشی از دید شخصی و هذیان زده و با نظریه هر جا کودکی هست باید سراغ روانکاوی رفت عکس ها را سخت در تنگنا قرار داده و زیبای شان را ضایع کرده اند. اما این هم نظری شخصی بود. قربان همه دوستان هنرمندم


امید امیدواری [ ۰۸ اسفند ۱۳۹۰ ]

تحلیل عالی‌تان، لذت دیدن عکس‌ها را صد چندان می‌کند.
مرسی.


الشن جعفری [ ۰۸ اسفند ۱۳۹۰ ]

خسته نباشید. بحث لباس دوقلوها خیلی جالب بود اما در کل خوانشی بسیار ناقص بود بخصوص از منظر روانکاوانه که تم اصلی متن بود و بدون پشوانه کافی علمی.


لاله خوشمود [ ۰۷ اسفند ۱۳۹۰ ]

ممنون جالب بود


علیرضا میرزایی [ ۰۷ اسفند ۱۳۹۰ ]

آقای ملکی عزیز!
مخاطبان نشریات بسیاری از جمله "گلستانه" و " حرفه‌هنرمند" و ... با نوشته‌های بی نظیرت آشنا هستند. چه خوب که خوانندگان این پایگاه و سایت عکاسی هم می‌توانند از ژرفای متن‌هایت لذت ببرند.


صمد قربان زاده [ ۰۷ اسفند ۱۳۹۰ ]

متن بسیار کامل و عالی بود ...دست مریزاد دومان عزیز


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.