نگاهی به عکس‌های دیوید لینچ

دومان ملکی



Darknightofthesoul_7.jpg

 دیوید لینچ ، از مجموعه  Dark night of the soul


تقریباً تمامِ عکس‌های «دیوید لینچ» در حکمِ تک فریم‌هایی از فیلم‌هایش به ثبت رسیده‌اند. لینچ در توضیح اینکه چطور کارش از نقاشی به سینما کشیده شد می‌گوید روزی سرگرمِ نقاشی از منظرۀ شبانۀ باغی بوده و در حینِ کار احتمالاً سیگاری گیرانده و از تابلو فاصله گرفته و به آن خیره مانده که ناگهان بادی از بوم وزیدن گرفته و رنگ‌ها را به حرکت درآورده. آنگاه او به خود گفته: عجب، نقاشیِ متحرک!
حتا بدونِ استناد به این نقلِ قول نیز می‌توان مدعی شد که سینمای لینچ از نگاهِ نقاشانه‌اش و عکاسی‌اش نیز از سینمایش نشأت می‌گیرد. او در تمامِ آثارش به سه چیز حساسیتی ویژه دارد: صدا، نور و رنگ. مخاطب اگر به عکس‌هایش گوش بسپارد احتمالاً نویزی شبیه به ناله‌ای خفیف از برآیندِ نور و رنگ خواهد شنید که ابهامش ممکن است ناشی از بی‌مکانی مطلق باشد. اما در اینکه هر عکاسِ دیگری نیز طبیعتاً می‌باید بر این سه مؤلفۀ نامبرده حساسیت و اشراف داشته باشد، حرفی نیست. و اینکه نگاهِ عکاسانۀ فیلمسازانِ دیگری که دستی در عکاسی داشته‌اند نیز به نوعی دنباله روِ سینمایشان عمل می‌کند. همچون گرایشِ «ویم وندرس» به ثبتِ فضاهای تخت و خالی یا آدم‌هایی که در این فضا‌ها حل شده‌اند، و یا علاقۀ کلاسیک و مخاطب پسندِ کیارستمی به مناظر اعم از سگ و برف و درخت. اما نوعِ گرایشِ لینچ در این هر دو متفاوت و در مواردی نیز گمراه کننده است.


Dark_night_of_the_soul.jpg
دیوید لینچ از مجموعه Dark night of the soul

Dark_nightofthesoul6.jpg

دیوید لینچ از مجموعه Dark night of the soul6


لینچ غیب‌گو نیست. او تنها بر ماهیت وهم آلود هرگونه عنصرِ تصویری وقوفِ کامل دارد و نمی‌خواهد با نمایشِ جلوه‌ای رؤیایی از واقعیت به کثیف‌ترین شکلِ ممکن مخاطبِ خود را دستخوشِ فریبی دست و دلبازانه سازد. نگاهِ غریبش به دور و بر می‌خواهد ما را به چیزی نزدیک کند که هر چه به آن نزدیک‌تر شویم، بیشتر از نام فاصله می‌گیریم. عکس‌های لینچ، همچون سینمایش، حرکتی ست بی‌هدف و در ‌‌‌نهایت مؤدبانه در مسیرِ دست درازی به شبحی که در پشتِ نامِ چیز‌ها پنهان است و هر آن امکان دارد سر برآورد. کت پوستِ مارِ نیکلاس کیج در «قلباً وحشی»، اتاقِ قرمز در «تویین پیکز»، پیام‌های «دیک لورنت مرده است» و «تو هرگز مرا نخواهی داشت» در «بزرگراهِ گمشده» به همراهِ دگردیسیِ مسخرۀ شخصیت فیلم شاید به عنوانِ تنها طریقِ ممکن، خرخاکی‌های موجود در زیرِ چمنِ سبز و زیبا و گوش بریده‌ای افتاده بر زمینِ محیطی سرسبز و امن در «مخملِ آبی»، شخصیتهایی با ظاهری مرتب حتا هنگامی که مسخِ موجود در چهره‌شان از طریقِ گریمی اکسپرسیونیستی بیرون زده شده، با تصنعی که عمقِ و ابهام می‌آفریند؛ و حتا اتصالِ چراغ در «اینلندامپایر» که تنها یک آن (دقیقاً به اندازۀ یک پلک هم زدن) هنگامی که «لورا درن» در دالانی تاریک قصدِ عبور از پله‌ها را دارد روشن و خاموش می‌شود. همین آخری از دریایی مثالِ ناگفته خبر می‌دهد که از دلِ آثارِ لینچ سر بر می‌آورند و اغلب نیز بسیار موردِ تحلیل واقع شده‌اند.
تحلیلهای استوار بر نظریه‌های روانکاوانه آثارِ لینچ را به طورِ کلی بر مبنای سه مرحلۀ لکانی «خیالی»، «نمادین» و «واقعی» موردِ بررسی قرار می‌دهند و تحلیل‌هایشان اغلب حولِ رسوخِ امرِ واقع در امرِ نمادین به قصدِ تخریبِ و در ‌‌‌نهایت همچون امری ضروری برای ادامۀ حیاتِ آن دور می‌زند. امرِ واقع تا زمانی دارای موجودیت است که تجریه‌ای نزدیک به اوجِ لذت و خوشی یا‌‌‌ همان ژوئیسانس را در دلِ امرِ نمادین (زندگیِ روزمرۀ تحتِ سلطۀ زبان) برای مخاطب میسر سازد، و امرِ نمادین نیز متقابلاً حیاتِ خود را در برقراریِ چنین رابطه‌ای می‌جوید.
لینچ شیفتۀ دود و کنتراست‌های بالاست. گویی در مجموعه‌ای که سال‌ها قبل با عنوانِ «برهنه‌ها و دود» منتشر کرده به خوبی واقف بوده که کارکردِ همجواریِ دود و تن تنها اگر کمی خوب عکاسی شده باشد در هرگونه فضایی کلیشه‌ای با قابلیتِ مصرفِ بی‌شمار پدید می‌آورد و نمای نزدیک از محدودۀ دهانِ زنی که هاله‌ای از دود لب‌هایش را فراگرفته، کارکردی ابدی در القای ابهام از طریقِ وضوح می‌یابد و تکیه گاهی موردِ اعتماد از آزادیِ عمل نثارِ خالقِ اثر می‌سازد. آثارِ قدیمی‌ترِ لینچ از عکس‌هایش از فضاهای صنعتی که همگی خشک و بی‌روح و بی‌هیچ ویژگیِ خاص و قابلِ ذکری عرضه شده‌اند تا عکاسی از آدم برفی در فضایی ساده و احتمالاً برخوردار از سطحی شکننده از ابهام و مرموز از جهتِ القای چیزی پنهان در دلِ یک منظرۀ سادۀ برفی، همچون تعیینِ مسیری عمل می‌کنند که لینچ را طیِ فرایندی بطئی به هم اکنون سوق داده است. در واقع روندِ فیلم‌سازی و عکاسیِ او کاملاً پایاپای پیش رفته‌اند و به سختی می‌توان مدعی شد که این دو به عنوانِ پروژه‌هایی منفک از هم قابلِ بحثند.
در سالِ ۲۰۱۰ Danger mouse به همراهِ گروهِ Sparklehorse آلبومی منتشر کرد که بسته بندیِ پنج هزار نسخه از آن کتابی از عکس‌های دیوید لینچ را در حجمی بیش از صد صفحه در خود گنجانده بود. عنوانِ این آلبوم – Dark night of the soul- در واقع اشاره‌ای ست به شعری از «جانِ قدیس» (قرنِ ۱۶) که در وصفِ سیر و سلوکِ روحِ آدمی به سوی پروردگار نوشته شده. سیر و سلوکی که «جان» آن را «شبِ تاریک» نام نهاده. عکس‌های موجود در این مجموعه کلِ بینشِ لینچ پیرامونِ عکاسی را در خود گرد آورده‌اند: از نمونه های‌ عرضه شده در فرمی آماتوری تا چیدمان‌هایی مبهم و برانگیزاننده.
چند سالِ قبل از لینچ دعوت شد تا کلوبِ سلنسیو (نامِ کلوبی در فیلمِ جادۀ مالهالند) را در پاریس شخصاً طراحی کند. لینچ در طرحش کلوبِ سلنسیو را فاقدِ هرگونه دریچه‌ای ساخت که به بیرون راه داشته باشد و از دالانِ ورودی تا پرده‌های قرمز و مبلمانش ردِ فضای آثارش را بر جای گذاشت. کلوب دارای صحنۀ رقص و اتاقِ مخصوصِ سیگاری هاست (لینچ می‌گوید در هنگامِ ساختِ کله پاک کن روزی چهل نخ سیگار دود می‌کرده و چهل فنجان قهوه می‌نوشیده و بعد از آن ظاهراً به مدتِ بیست سال سیگار را ترک کرده). ساعاتِ کارِ کلوب شش روز در هفته است. از ششِ بعد از ظهر تا شش صبح. لینچ مدتی پس از اتمامِ کار چند عکسی را که از فضای کلوب عکاسی کرده بود منتشر کرد. عکس‌ها با‌‌‌ همان تکنیک‌های آشنا و دیگر آشکار به نوعی در حکمِ نسخه‌های آموزشی برای چگونگی حضور یا تصورِ بودن در فضای کلوبند. گویی از مخاطب انتظار می‌رود از رهگذرِ فضای کلوب به عکس‌ها راه برد؛ چراکه عکس‌ها بعضاً برای فرار از برتری حضور در خودِ فضا به القای ایجادِ حرکت و ابهام از طریقِ حرکت مبهمِ دوربین توسل جسته‌اند. طراحی و عکاسی از کلوبِ سلنسیو از این جهت مثال زدنی ست که یک مؤلفۀ ثابت در آثارِ لینچ را به شکلی عینی تحقق می‌بخشد؛ یعنی میل مطلق به چیدمان. گویی برای نمایشِ ایدۀ ذهنی پنهان در پسِ طراحی کلوب راهی جز ثبتِ عکس‌هایی مبهم و تار در دست نبوده. عکس‌هایی که ماحصلِ حضور در چیدمانِ لینچ‌اند، و نه برعکس.


Dark_night_of_the_soul_3.jpg

دیوید لینچ از مجموعه Dark night of the soul

Darknight_of_the_soul_4.png

دیوید لینچ از مجموعه Dark night of the soul


01.jpg

دیوید لینچ ،  کلوب سلنسیو

02.jpg

دیوید ، لینچ کلوب سلنسیو


در واقع لینچ به شهادتِ عکس‌هایش سخن گفتن از طریقِ ثبتِ عکس را امری بیهوده و ناممکن تلقی می‌کند. می‌توان مدعی شد در عکسهای لینچ هیچ گونه رازی وجود ندارد. ایجاد ابهام تنها به ایجادِ ابهام می‌انجامد و جست‌و‌جوی رازی (معنایی) که در پسِ تصاویر نهان گشته حاصلی جز مشتی تصوراتِ بی‌معنا در پی ندارد. این خصلت که کل پروژۀ فکری لینچ را دربر می‌گیرد به فقدانی اشاره دارد که حجاب زندگی روزمره زمانی تمامی تلاشِ خود را برای نهان داشتنش به کار می‌بست و حال شاید به نظر رسد این حجاب درحالِ دریده شدن باشد. آنچه کلِ پروژۀ لینچ را با خطر مواجه می‌سازد کامیابی زندگی روزمره در جذبِ‌‌‌ همان اعماقِ تهدیدگر و دعوتِ از آن‌ها برای حضور در بینِ سوژه هاست. دنیایی پر از کالاهای هیولا و شیاطینِ مسخره که فرصتی برای ترس نصیبِ توده‌ها می‌سازند و یگانه واقعۀ پنهان در پسِ این حجابِ دریده را تا ابد به تعویق می‌اندازند. پس آنچه آثارِ لینچ را با خطرِ از کارکرد عاری شدن مواجه می‌سازد جذب توسط جهانِ واقعی و در نتیجه تبدیل شدنبه شمایلی از بی‌معنایی است که بر آنچه در پس می‌گذرد حجاب می‌کشدو خدمتِ بی‌ارادۀ خود را به زندگی روزمره آغاز می‌کند. بی‌خود نیست که تجربیات لینچ در فیلمسازی به «اینلند امپایر» ختم می‌شود. یعنی حرکت به سمتِ خودتخریبیِ محض به عنوانِ واپسینِ نفس برای مبارزه و پذیرشِ شادمانۀ شکست. ذاتِ پروژۀ لینچ محکومِ به شکست و قطعه قطعه گی ست. اگر مصرانه می‌خواهد در آثارش از طریقِ استفاده از عناصرِ زندگی روزمرهو بازی با عامیانگی به قعرِ بی‌معنایی راه برد و به خلقِ گونه‌ای «منطقِ بی‌معنایی» بپردازد، جهانِ واقعی با طی طریقی معکوس و آرامشی مثال زدنی (که ممکن است عمری به طول بیانجامد) این بی‌معنایی را عاری از منطق نموده وتا آنجا از آنِ خود می‌سازد که آشوبِ حاصله در گذرِ زمان آثارِ لینچ را واضح‌تر و منطقی‌تر از آنچه می‌توان تصور کرد در نظر مجسم می‌سازد. البته که این کارکرد را نمی‌توان صرفاً مختص آثارِ لینچ دانست. این اتفاق برای هر اثرِ هنری در طولِ زمان رخ می‌دهد، تا اثر برای زمانی نامعلوم جهتِ احضار و بازخوانیِ مجدد در انتظار بماند. اما ردِ این شکست در مواردی همچون آثارِ لینچ از آنجا پررنگ‌تر و دارای قابلیت بحث می‌گردد که خودِ این آثار با ابهامِ صریح و منطقِ ناگزیرِ حاکم بر بی‌معناییشان موضعی سرسختانه و در عینِ حال شکننده در برابرِ جهانِ معنا‌ها اتخاذ می‌کنند و در نتیجه به نیازِ این جهان به وجودِ شکافی گاهگاهی در معنا پاسخی قاطع می‌دهند. جهان به این شکاف نیاز دارد چون باید همواره خود را از دلِ بی‌معنایی بیرون کشد، حتا اگر ناگزیر شود این معناسازیِ وحشیانه را «بی‌معنایی مطلق» نام نهد.
به نظر می‌رسد پروژۀ فکری لینچ از «اینلند امپایر» (۲۰۰۶) به بعد به پایانِ خود نزدیک شده است. دشوار بتوان تصور کرد کارگردانِ مؤلفی که به ساختِ چنین فیلمی اقدام کند و پیش از آن نیز آثاری همچون «داستانِ استریت» را در ظاهر به عنوانِ نوعی فاصله گذاری خلق کرده، بیش از این قادر باشد اثری متفاوت بر سیرِ کارِ حرفه‌ای خود بیفزاید. لینج وظیفه‌اش را به انجام رسانیده. این موضوع را آثارِ اخیر ویاز جمله همین ویدئویی که برای آلبومِ موسیقی‌اش «Crazy clown time» ساخته شدیداً اثبات می‌کنند. ویدئویی بی‌حوصله و کم رمق.
و البته آنچه ادامه می‌یابد مقداری دلمشغولیهای کودکانۀ دوست داشتنی ست که حاصلش از آرامشِ عجیبِ میل در اوجِ سردرگمی خبر می‌دهد.

Dark nigh of the soul 1_1.jpg

دیوید لینچ ،از مجموعه Dark night of the soul

Darknight of thesoul 5.jpg

                                 از مجموعه Dark night of the soul

Darknight of the soul 2.jpg

از مجموعه   Dark night of the soul 

Dark night of the soul 8.jpg
از مجموعه Dark night of the soul


12.jpg

دیوید لینچ  از مجموعه آدم برفی


مریم شمخالی [ ۱۵ تير ۱۳۹۱ ]

سلام
همتتان بلند
امکان آن وجود دارد که در پایان آن مطلب فایل pdf آن را نیز بگذارید.
متشکرم


احمد [ ۲۹ خرداد ۱۳۹۱ ]

مدیریت محترم باسلام
احتراما اینجانب مفتخرم که تونستم برای اولین بار بنام فیسبوک ایرانیان سایت بزرگ ایرانین رو بنام فافیسبوک راه اندازی کنم
وبر خود دانستم در راستای اطلاع رسانی وتشویق هنرمندان این امکان رو بصورت رایگان در اختیار علاقه مندان به هنر واینترنت قرار بدم که کاملا رایگان صفحه ای رو برای تبلیغ واشاعه هنر زیباشون باز وبه کاربران ارائه نمایند لذا از شما دعوت بعمل میاد ضمن بازدید از امکانات این سایت بهره مند شوید وبه سوالات کاربران نیز پاسخ وراهنما باشید


میم زندگی [ ۲۴ خرداد ۱۳۹۱ ]

سلام و درود
من عکاس نیستم و البته دبیر اجتماعی مجله مهیار هستم. اولین نوبت است که وبلاگ را می بینم.
حظ بردم


محمدباقر عسکرپور [ ۰۵ خرداد ۱۳۹۱ ]

دوستان ، پُست ِ فوق العاده ای بود.
سپاس.


صمد قربان زاده [ ۰۱ خرداد ۱۳۹۱ ]

مرسی دومان عزیز بابت این نوشته های ارزشمندت....


رومین محتشم [ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

دومان عزیز .نوشته ها وگفته هایت همیشه در کشف گوشه های پنهان یک اثر تهییجم کرده و رهیافتهای تازه ای در پی داشته است. همیشه لذت برده ام. ............. ممنون از دقت نظرت آقای محتشم عزیز!


فاطــمهانتــظار [ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

سپاس برای اشتراک نوشته‌ی ارزشمند جناب دومان ملکی.............. پاسخ : سپاس خانم انتظار


ارسلان مرندی [ ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

مرسی...اما همین مولف هم بنا به شهادت متن اش رسالت اش به پایان رسیده است..تلاش برای ابهام سازی زیر سایه پیجیده گویی نشان از رسوبات نقل قول هایی است که با کلاف سردرگمی سعی در پر کردن سوراخ های متن دارد!..چیزی شبیه همان سرگرمی های کودکانه دوست داشتنی...همین مثال بهترین نمونه است....که این عکس ها و هر مجموعه دیگری نیازمند تفسیر وسیعتر نه از نظر حجم مطلب بلکه از نظر غنای هنری و تئوری آن میباشد!
با تشکر.


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.